********
و شاید که خسته ام!!
خسته از خودم
خسته از کتاب های نخوانده
خسته از چیزهای ندیده
خسته از کارهای نکرده
خسته از تلاش های مستمر برای مثبت دیدن
خسته از تلاش برای کمک به دیگران برای مثبت دیدن
خسته از فکر به اسطوره ها
خسته از فکر به آینده ای روشن
خسته از گذر بدون توقف روز ها و زمان
خسته از گفتن شاید فردا
خسته از گفتن شاید دفعه بعد
خسته از گفتن شاید دیگری
و شاید که خسته ام!!
اما هنوز من هستم
هنوز روزها بدون توقف میگذرن
هنوز فرصتی برای زندگی باقیست
من هنوز هستم
نا خوش او خوش بود در جان من / جان فدای یار دل رنجان من
دیشب فقط من بودم و خدا بود و آسمون.
از ساعت دوازده شب ماه گرفتگی شروع شد و هرچقدر که سایه زمین نور مهتاب و بیشتر میبلعید زیبایی آسمون چند برابر میشد!!
ماه و مشتری و عقرب و ذات الکرسی و قیفاووس و خوشه پروین !!
حوصله ندارم م م م !!
بود انا الحق در لب منصور نور / بود انا الله در لب فرعون زور
کودکم امروز داشت پازلش و میچید.هر بار که به دنبال یکی از تیکه های پازلش میگشت با خودش قسم میخورد که این آخرین تیکه است و بعد میرم بقیه کار هام و میکنم!
اما هربار که تیکه ای پیدا میشد هیجان بازی بیشتر میشد و پیدا کردن تیکه ها سخت تر.
دیدم زندگی هم همینجوریه!
هر چی ما آدم ها بزرگ تر میشیم اگر چه بعضا خسته میشیم و دوست داریم بازی و تموم کنیم اما اون ته تهای دلمون میخوایم یک ذره دیگه بازی کنیم.
اگر چه یه جاهایی این بازی سخت میشه و تیکه ی گم شده کلی اذیتمون میکنه اما بازم دنبالش میگردیم وآآآآآآآآآآخ که چه حالی میده وقتی پیداش میکنی!!
امروز کودکم همینجور که داشت پازلش و میچید با خودش فکر میکرد نکنه الان مامان یا باباش بیان پازل و از جلوش بردارن و بگن:
بسه دیگه!برو به کارات برس!!
دیدم زندگی هم همینجوریه!!
بعضی وقت ها شاید همونجایی که داری از بازی کردن و بودن کنار همبازی هات لذت میبری یک دفعه ای خدا میاد و دستت و میگیره و میگه دیگه بازی بسه!توی خونه کلی کار داریم!
اونوقت دیگه جیغ بکش ! گریه کن ! هیچ فایده ای نداره!!
دیگه دیر شده!
پس زود باش! بجنب ! تا خدا نیومده و نکشوندتت توی خونه زود باش تیکه هایی رو که داری زود بچسبون سر جاش!!!
یادمان باشد:
حسبنا الله
بدرود.
او چو میخواند مرا من بنگرم / لایق جذبم و یا بد پیکرم
روزگار بازی است!
گاه گرگم به هوا !
گاه قایم باشک !
بعضی وقت ها وسطی !
ما آدم ها هم همیشه در حال بازی هستیم .
وقتی بچه ایم بعضی وقت ها گرگیم بعضی وقت ها بره!
اما بزرگ که میشیم بعضی هامون گرگیم بعضی هامون بره!!!
وقتی بچه ایم بعضی وقت ها چشم میزاریم بعضی وقت ها قایم میشیم!
اما وقتی بزرگ میشیم همیشه داریم دنبال چیزا و آدم هایی که قایم شدن میگردیم!!!
وقتی بچه ایم بعضی وقتا وسطیم بعضی وقتا میخوایم بقیه رو از میدون به در کنیم تا خودمون بریم وسط!
اما وقتی بزرگ میشیم (به کسی نگی ها !!!!) میخوایم بقیه رو از میدون بیرون کنیم تا خودمون بریم وسط !!!
گه حضیض و گه میانه گاه اوج / اندر آن از سعد و نحسی فوج فوج
گه شرف گاهی صعود و گه فرج / گه وبال و گه هبوط و گه ترج
امروز حس کردم زندگی کمی سخته!شایدم خیلی سخت!
اما به قول خانم گلچین گیلانی:
زندگانی خواه روشن خواه تیره
هست زیبا هست زیبا هست زیبا
بدرود.
یا کریم العفو ستار العیوب / انتفام از ما مکش اندر ذنوب
فقط چند ساعت تا پایان دومین دهه ی زندگی من مونده!
حال آنکه در چشم به هم زدنی این دومین دهه به سومین چهارمین و.....میرسه!
شایدم هیچوقت نرسه!!!
یک دو روزی چه که دنیا ساعتیست / هرکه ترکش کرد اندر راحتیست
همیشه فکر میکردم سنین هجده و بیست سالگی دوران خیلی خاصی باید باشن!
بیراه هم فکر نکردم!از جهاتی اینطور بودن.
برای من پر بود از شلوغی های ذهن!
پر بود از چیزهای دیدنی که شاید برای دیدنشون قدری زود بود!
پر بود و هنوز هم هست از دغدغه های دخترانه!
و من عاشق تمام لحظات شیطنت بارش بودم و هستم!
یادم میاد وقتی ده سالم بود با خودم میگفتم:
ااووووووووواااااه ه ه !!!!
حالا کو تا من بیست سالم بشه!
شد!دیگه چیزی نمونده!
از ده سال انتظار فقط چند ساعت باقی مونده!
زندگی چهره های مختلفی بهم نشون داده!
خیلی جاها بهم خیلی سخت گذشت!اما حالا میبینم سخت تر از اون چیز ها برای دیگران اتفاق افتاده و دم نزدن!
بماند که تصاویری توی ذهنم حک شدن که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه!
خیلی جاها هم بهم اونقدر خوش گذشته که...
خدا رو شکر !!
حالا فکر میکنم روحم اونقدر قوی شده باشه که بتونم خیلی چیز ها و خیلی آدم ها رو اونجوری که هستن قبول کنم!
فکر میکنم اونقدر روحم قوی شده باشه که بتونم خیلی چیز ها رو هم عوض کنم!
اونقدر روحم قوی شده که بتونم برای زندگی جدیدی که با آغاز هر روز نو شروع میشه تصمیم بگیرم!!
کسب کن سعی نما و جهد کن / تا بدانی سر علم من لدن
تولدم مبارک![]()
ما عدم هاییم و هستی های ما / تو وجود مطلقی فانی نما
هیچوقت منفی بافی نکن ! سعی هم نکن منفی بینی های خودت و به دیگران بقبولونی .
هله نومید نباشی که تو را یاد نراند / گرت امروز نراند نه که فردات بخواند؟
-----------
کوی نومیدی مرو امید هاست / سوی تاریکی مرو خورشید هاست
همه انگشتام واسه نوشتن مور مورشون میشه!
اما همین که کلید ها رو لمس میکنن تا یکیشون و فشار بدن از کار وا میمونن!
ذهنم یاری نمیکنه.
خسته شده.انگار دیگه از بازی با کلمات لذت نمیبره حال آنکه درونم با تمام وجود به دنبال راهی است برای رفتن به سراغ این بازی.
امروز یک دفعه ای به یاد کودکم افتادم.کودکی چهار ساله که شیطنت هایش همه ی دلخوشی من بود.
سکوتش!!!
خونه همیشه آبی رنگ نقاشی هاش!!
نق نق کردناش!
همه ی اینا یادم رفته بود و شاید علت همه ی بی قراری های من دلتنگی های من دلگیری های من فراموش کردن این موجود درونی و کوچک بود.
مدت ها بود با وجودش کلمه تنهایی رو از لغت نامه ی ذهنم ربوده بود. اما....
امروز فهمیدم با نبودنش آدم بیخودی شدم.عبوس و خشک !
آماده دریافت انواع انرژی های منفی !
تناقض ها و تضاد های درونیم و میدیدم!
دلتنگی هام و حس میکردم اما نمیفهمیدم چی و از دست دادم.
حالا هم باهام قهر کرده.رفته پشت میز و اخماش و کشیده تو هم. منم بودم قهر میکردم.دارم ناز میخرم ولی نمیدونم آشتی میکنه یا نه!!!
میخوام براش یه هدیه بخرم.به نظر تو یه پازل میتونه بچه چهار ساله ای رو که مدت ها فراموش شده بود و درگیر زندگی روتین آدم بزرگ ها شده بود و خوشحال کنه؟؟؟
چند روز دیگه تولدشه ولی میدونم که اون دوست داره چهارساله باقی بمونه ! من که از خدامیخوام هیچوقت بزرگ نشه!!
با هاش حرف میزنم!امیدوارم من و ببخشه. فقط یک ماه و نیم دیگه باید صبر کنه. اونوقت دوباره میتونه بره دنبال شیطنت های مورد علاقش.
این دفعه هم نشد.هنوز موتورم گرم نشده.یک کمی بدقلقی میکنه.بالاخره میارمش تو راه!!
آن جهان و راهش ار پیدا بدی / کم کسی یک لحظه در اینجا بدی
ما چو طفلانیم و ما را دایه تو / بر سر ما گستران آن سایه تو
شهریار میفرماید:
شباب عمر عجب با شتاب میگذرد / بدین شتاب خدایا شباب میگذرد
شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی / شتاب کن که جهان با شتاب میگذرد
من میگم افرادی که معلول ذهنی هستن یا مشکل ذهنی پیدا میکنن, دو حالت دارن:
یا به طور اساسی مشکل دارن یا اونقدر زیاد میفهمن که ...
پسر جوونی بود. شاید بیست و سه سال. مشکل داشت. تحت پوشش سازمان سرپرستی آسیب دیدگان اجتماعی بود. یعنی هنوزم هست.
با تمام مشکلات ذهنی و روحی که داشت کتاب هایی خونده بود که من حتی اسمشونم نشنیده بودم.
فقط یه جمله گفت:
آزادی باید توی ذهن آدم باشه!!!
یه دختر بیست و دوساله. میگفت میخواد از اون موسسه بره! اما مگه اون کجا رو داره؟؟
دختر بیست و هشت ساله. آیندش چیه؟؟؟
من!!
من کجام؟
چی دارم؟
چی دوست دارم که داشته باشم؟
چی هستم؟
میخوام چی باشم؟
فقط چند روز دیگه به پایان دومین دهه ی زندگیم مونده و نه تنها من بلکه همه ی ما از آینده هیچ خبری نداریم .
بیشترمون هر روز و در حسرت داشته ها و نداشته ها میگذرونیم.
اسم این گذر عمر و هم گذاشتیم زندگی!!
هر روز آرزوهای دور و درازی و در سر میپرورونیم !
هر روز چیزایی و که داریم فراموش میکنیم و به چیزایی که نداریم و فکر میکنیم که لایق داشتنشون هستیم فکر میکنیم و به این می اندیشیم که با این نداشته ها زندگی چه ارزشی داره؟
پس ما کی قراره جوونی کنیم؟؟؟؟؟
پس کی این پدر و مادرای ما میخوان یاد بگیرن که ما رو درک کنن؟
ای خداااا !
:
:
:
دست بردار از این حرفا !!
گر تو را حق آفریده زشت رو / تو مشو هم زشت رو هم زشت خو
یادت نره!
چیزی که امروز داری دیروز دنبالش بودی!
یادت نره!
چیزی که امروز داری هنوز خیلی های دیگه دنبالشن!
یادت نره!
توی خواسته های امروزت تنها نیستی!
جهد می کن تا رهی یابی درون / ور نه مانی حلقه وار از در برون
------
ای برادر یک دم از خود دور شو / با خود آ و غرق بحر نور شو
فقط یک قدم از خودت و توقعاتت جدا شو.
فقط یک بار سعی کن دیگرون و مشکلاتشون و ببینی.
فقط یک بار از نیمه خالی لیوان عمرت چشم پوشی کن!
با تو نبودمااا !!!
با خودم بودم.
بزرگواری به من گفت:
یادت باشد! حسبنا الله!
نوشتم تا یادم نره!
سازد اسرافیل روزی ناله را / جان دهد پوسیده ی صد ساله را
بدرود.
مینویسم از خویش و از مولانا تا شاید راهی باشد به سوی پایداری روح